|
|
|
|
|
دوستان گرامی كتاب پژوهشي در تاريخ اسطوره اي ايران منتشر شد.
اين كتاب در راستاي مطالعات تطبيقي در اساطير هند و ايران به زيور طبع آراسته گرديده است. کتاب حاضر در پی آنست تا نشان دهد اگرچه تفاوت هایی در داستان ها و نام های هند و ایرانی شخصیت های داستانی و عصر حماسی دو ملت آریایی نژاد هند و ایرانی دیده می شود اما اساس داستان های دو ملت یکی بوده و سرچشمه و منشاء یکسانی داشته اند. در فصل نخست كتاب شخصیت های معادل گرشاسب، کیکاوس، کیخسرو، افراسياب، سیاوش، اوشنر، اغریرث، رستم، زال، اسفندیار، سهراب و بسیاری از شخصیت های داستانی و حماسی ايراني با قهرمانان اسطوره ای و شخصیت های حماسی در داستان های مشابه و روایات اساطیری هندوان مورد شناسایی قرار گرفته است. سام گرشاسب با کریشنا ِ رستم پسر زال با ارجونا ِ زال با پاندو ِ افراسیاب با پرسورام ِ سیاوش با رام چندر ِ اسفندیار رویین تن با کرنای رویین تن ِ سهراب پسر رستم با ببهیروواهن پسر ارجونا ِ کیکاوس با کوی اوشان در داستانهاي اساطيري و حماسي هندوان در بررسی های تطبیقی به عمل آمده یکی دانسته شده اند. در فصل دوم کتاب به بررسی منابع هند و ایرانی در خصوص جايگاه سرزمين افسانه اي ديوان مزندر يا مازندران شاهنامه و نیز محل دخمه هاي گرشاسب و رستم بر اساس كتاب بهمن نامه و ساير منابع موجود پرداخته شده است . لازم به ذکر است این کتاب توسط انتشارات نیک پندار، در شمارگان ۱۰۰۰ جلد و با قیمت ۳۵۰۰۰ ریال به چاپ رسیده است. برای تهیه کتاب دوستان می توانند به کتابفروشی ها و انتشارات زیر مراجعه نمایند: انتشارات فروهر : خیابان فلسطین. پایین تر از خیابان انقلاب. تلفن ۶۶۴۶۲۷۰۴ مرکز پخش ماد : میدان انقلاب. فخر رازی کوچه انوری پلاک ۸ زنگ اول. تلفن ۶۶۴۸۷۶۵۸ مرکز پخش پیام امروز: میدان انقلاب. خیابان لبافی نژاد بین فخر رازی و فروردین پلاک ۲۰۰ . تلفن ۶۶۴۹۱۸۸۷ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:31 توسط مهران جوادزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
منشا داستانهای اسطوره اي ايراني: نكته اي كه شايد تاكنون كمتر به آن توجه گرديده منشاء داستانهاي اسطوره اي و حماسي ايراني است و متاسفانه گروهي از محققين هر جا با سئوالي مواجه ميشوند و يا در خصوص يافتن خاستگاه حوادث اسطوره اي جستجو مي كنند بي آنكه زحمتي به خود بدهند سريعا به آنچه در شاهنامه فردوسي و يا برخي گزارشات كتب پهلوي آمده استناد و بسنده مي كنند. جمشيد را از فارس و پايتخت او را شهر استخر، فريدون را اهل ساري و بيشه تميشه در طبرستان، گرشاسب را كابلي، افراسياب را از ماوراء النهر ، رستم را سيستاني و .... گروهي از محققین نيز بر این باورند كه هر بخش از داستانهاي اساطيري ما ممكن است اقتباس از اساطير ساير ملل متمدن و همجوار باشد، براي مثال شادروان مهرداد بهار در كتاب خود تحت عنوان جستاري چند در فرهنگ ايران از سويي اسطوره سياوش و در آتش شدن وي را متاثر از اسطوره رام چندره هندي ميداند و در مواردي نيز بسياري از روايات اساطيري ما را مشتق از اساطير بين النهريني دانسته و در خصوص داستان رستم و نبرد او با اسفنديار رويين تن از يكسو متوجه اساطير يوناني شده و باوجوديكه کمترین شباهت بين شخصیت رستم با شخصيت داستانی پهلوان تروایی بنام هكتور وجود دارد ماجراهاي رستم و اسفنديار رویین تن را متاثر از داستان نبرد هکتور Hektor پسر پریام فرمانروای سرزمین تروا میداند که در نبرد با آشیل یا آخیلوس رويين تن یونانی کشته شد و بعد در جاي ديگر در همان كتاب ميگويد كه من حتي بخشي از شخصيت رستم و زال را در كريشنه هندوان ملاحظه ميكنم. به نظر بنده این گونه استنتاج صحیح نیست و اينكه ما بخواهيم سرايندگان و يا راويان داستانهاي اساطيري ايراني را به گونه اي جعل كنندگان داستانهاي اساطيري يا حماسي ساير ملل بدانيم بر مبناي تحقيقات علمي صحيح استوار نيست. با تحقيقاتي كه بنده در فاصله سالهاي 1372- 1382 در زمينه مطالعات تطبيقي اساطير هند و ايران انجام دادم و نتايج آن را در كتابي تحت عنوان هويت شخصيتهاي اسطوره اي در اساطير نژاد آريا در سال 1382 ارائه نمودم ميتوان بخوبي دريافت كه اساطير هند و ايران در اصل از يك منشا مشترك سرچشمه گرفته اند كه در طول زمان با حذف برخي روايات و یا دخل و تصرفات بعدي بر داستانهاي اوليه، اينك به گونه اي درآمده اند كه در بدو امر وجه اشتراكي بين آنها ديده نميشود، اما با بررسي و موشكافي و ربط دادن داستانها ميتوان به يكي بودن منشا اين اسطوره ها پي برد. در این کتاب شخصیتهای معادل سام گرشاسب، کیکاوس، کیخسرو، سیاوش، منوچهر، افراسیاب، اغریرث، گوپت(پسر اغریرث)، رستم، زال، اسفتدیار، سهراب، یوشت فریان و بسیاری از شخصیتهای داستانی در اساطیر هند مورد شناسایی قرار گرفته است. در توجيه وجود اين داستانهاي مشابه بايد اذعان داشت كه هيچ مسئله وام گيري فرهنگي و يا سرقت ادبي از اساطير هند و یا سایر ملل در ميان نيست بلكه تشابهات غالبا مابين اساطير هند و ايران دیده میشود که سرتاسر دوران اسطوره اي را شامل ميگردد و از آفرينش نخستين انسان تا پايان عصر اساطيري را در بر ميگيرد و در مجموع نشاندهنده وجود وحدت فرهنگي، نژادي و زباني در دوران پيش از تاريخ دو ملت است و به عبارتي ريشه دو ملت كهن هند و ايراني در دوران پیوستگی قبایل آريايي يكي بوده است كه به بخش مهمي از اين موارد در كتاب مورد اشاره كه در سال 1382 در كتابخانه ملي به ثبت رسيده و نسخه ای از آن هم اينك در كتابخانه پژوهشگاه مطالعات فرهنگي و نيروي انساني وزارت علوم نيز موجود است پرداخته شده است. جهت استحضار دوستان به آگاهي ميرسانم كه كتاب مزبور با اعمال اصلاحات و تغييراتي در محتوای کتاب در حال حروفچيني و تجديد چاپ مي باشد كه اميد است تا پايان سال جاري كار چاپ كتاب به اتمام برسد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط مهران جوادزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
منشا داستانهای رستم: استاد مهرداد بهار در کتاب جستاری چند در اساطیر ایران آگاممنون سردار یونانیان را همان گشتاسب میداند و می نویسد: آگاممنون همان گشتاسب است. هر دو دیگران را بخاطر منافع خویش نابود میکنند ....آخیلوس با اسفندیار یکی است... هر دو پهلوان کشور بزرگتر تندخو و خشمگین و هر دو رویین تن اند... رستم با هکتور یکی است. هر دو پهلوان کشور کوچکتر آدم های ملایم و معتدلی اند...پاریس همان زال است هر دو حیله گرند و با نیروهای فوق طبیعی ارتباط دارند.....
اما به نظر بنده این استنتاج صحیح نیست چون بر اساس حماسه ایلیاد(نوشته هومر شاعر یونانی)، پاریس پدر هکتور نیست بلکه برادر اوست و بنابر این پاریس نمیتواند همان زال باشد و ثانیا در روایت ایرانی رستم اسفندیار رویین تن را به هلاکت میرساند ولی در روایت یونانی هکتور توسط آشیل رویین تن کشته میشود و این درست عکس روایت ایرانیست. و سرانجام این پاریس برادر هکتور است که با تیری که بر پاشنه پای آشیل یا آخیلوس میزند او را به قتل میرساند. ثالثا در حماسه ایلیاد هیچ اشاره ای به نبردی معادل با نبرد رستم و سهراب نشده است. برای بنده واقعا جاي بسي تعجب است كه چرا تاكنون كسي متوجه شباهت داستانهای رستم در روایات ملی و حماسی ایرانی با داستانها و روایاتی که در منابع حماسی هندوان در مورد پهلوانی شکست ناپذیر به نام ارجونَ arjunaآمده نگرديده است. این تشابه به اندازه ای است كه می توان کلیه تصورات پیشین دانشمندان را بی اساس خواند و با اطمینان کامل اعلام نمود که رستم ایرانی همان ارجونای هندوان است که داستانهای او عینا در منظومه حماسی مهابهاراتای هندوان آمده و به همانگونه جوانمردی و پهلوانی او در نبرد با دشمنان همواره مورد تکریم هندوان نیز بوده است. هویت ارجونَ: بر اساس مهابهارتای هندوان که یک منظومه حماسی بسیار قدیمی است ارجونَ سومین فرزند پاندو و زني به نام كونتي است.پاندو فرزند ویاسه از نوادگان هستین و فرزند کورو از نسل بهارت بود که نسب انها به پورو فرزند ییاتی میرسید . به موجب دفتر اول مهابهارتا، پاندو پدر ارجونَ، در هنگام تولد به دليل زرد متمايل به سفيد بودن و بيرنگ بودن پوست بدن، پاندو يا بيرنگ = زال، ناميده شده بود. بر اساس فهرست اعلام لغات سنسکریت سر اکبر در جلد دوم کتاب اوپانیشادها ویاسه پدر پاندو بدلیل سیه چردگی کریشنا نیز نامیده میشد که البته این شخص جدا از کریشنا هشتمین مظهر ویشنو است. کریشنا معادل سانسکریت واژه سام در زبان اوستایی و هر دو به معنای سیاه می باشند. هستينَ (در سانسكريت به معناي دستان یا صاحب دست) جد پاندو بود و نام او یاداور نام دستان است که در منابع ما نام دیگر زال گردیده است. بنابر این ارجونَ نيز چون رستم فرزند شخصی زال و نسبش به دستان ميرسيد. ارجون نیز چون رستم يك پهلوان شكستناپذير بود. گزارش مهابهارتا از داستان نبرد وی با رويين تني به نام كرنا تقریبا نسخه هندی داستان ایرانی نبرد رستم با رويين تني به نام اسفنديار در شاهنامه فردوسي را به نمایش میگذارد. و نکته مهمتر اینکه ارجون نیز چون رستم با فرزند چهارده ساله خود كه در ديار غربت داشته و او را نمي شناخته به نبرد تن به تن و مبارزه اي مرگ آور مبادرت مي كند كه نهايتا منجر به درخواست نوشدارو مي گردد و اینک به انطباق این داستانها میپردازیم: به موجب شاهنامه فردوسي در دوره فرمانروايي گشتاسپ فرمانرواي حامي زرتشت او فرزند رويين تن خود اسفنديار را به جهت مطيع كردن رستم و خاندانش به سرزمين او روانه ميكند كه منجر به نبردي خونين ميگردد كه نهايتا به كشته شدن اسفنديار رويين تن منجر ميگردد. نبرد ارجون با رويين تني به نام كرنا در داستانهای هندی کاملا منطبق با نبرد رستم با اسفنديار در روایات ایرانی است. به موجب دفتر چهاردهم مهابهارتا، كرنا داراي پوستي بود كه او را رويين تن كرده بود و هيچ سلاحي بر پوست او كارگر نبود. مادر او کونتی او را در هنگام دختری باردار شد و از روی شرم او را بلافاصله پس از تولد به آب رودخانه می اندازد. کرنا از دوران جوانی کینه ارجون را به دل گرفته بود و علیرغم اینکه ارجون کاری به کار او نداشت کرنا همواره درصدد ضربه زدن به وی بود. این بود که در زمانی که دو طایفه کوروان Kauravas و پاندوان pandavasکه با یکدیگر پسرعموزاده بودند درگیر جنگ شدند کرنا خود را از پیروان کوروان نامید و در این جنگ خانمانسوز شرکت نمود. به موجب دفتر هشتم مهابهارتا در نبردي كه در ناحيه كوروكشترا ( واقع در شمال دهلي) بين اين دو پهلوان شكستناپذير در ميگيرد، ابتدا پسران كرنا توسط خويشان و برادران ارجونَ كشته ميشوند ( اين گزارش شباهت كاملي به داستان كشتهشدن پسران اسفنديار بدست خويشان رستم در هنگامه اين نبرد دارد كه در شاهنامه فردوسي مذكور است). در داستان هندي نقش ارجونَ معادل با نقش رستم در روايت ملي ايراني است و از تشابهات ديگر اين دو داستان، روايت پند دادن كتايون مادر اسفنديار براي پرهيز از نبرد با رستم است كه در روايت هندي هم آمده و منطبق است با پند دادن كونتي (كه خود را مادر كرنا ميدانست) به كرنا براي پرهيز از نبرد با ارجونَ. به موجب دفتر پنجم مهابهارتا پس از گفتگوی کریشنا با کونتی و مشخص شدن اینکه کونتی مادر حقیقی کرنا است قضیه نصیحت کریشنا به کرنا و ترغیب او به انصراف از جنگ با پاندوان را داریم و سپس داستان سئوال و جواب کونتی و کرنا و التماس کونتی از کرنا برای اجتناب از جنگ با ارجون مطرح میگردد. كونتي كه در اصل مادر ارجونَ و پاندوان بوده به كرناي رويين تن ميگويد كه وي مادر حقيقي او نيز ميباشد و در زمان دختري او را باردار شده و او را از روی شرم به ناچار به آب رودخانه انداخته است. اما با وجود نصايح مادر، كرنا که کینه ارجون را به دل داشت به نبرد ميرود و در نبرد اول، ارجونَ ، زخمهاي فراوان برداشته از پيش كرنا ميگريزد (مانند زخم برداشتن رستم در نبرد اول و فرار از پيش اسفنديار) ولي پس از نكوهش یودهیشتر(برادر ارشد ارجون) و نيز نصايح یاور همیشگی یعنی كريشنا(هشتمین مظهر ویشنو) ارجون دوباره به نبرد با كرناي رويينتن ميرود و در نبرد دوم نيز شكست ارجونَ قطعي به نظر ميرسيد، اما ناگهان چرخ ارابه كرنا در گل فرو ميرود و او براي بيرون آوردن آن از گل از ارجونَ امان ميخواهد، ولي ارجونَ بر خلاف رسم جنگاوري با تيري افسون شده كه پيكان آن بصورت دو دست بهم آمده (دو پيكانه) و به جهت ضخامت شش پر بود، آن پهلوان رويينتن را از پاي در ميآورد و سر کرنا را از بدن جدا میکند و كرنا به همان سرنوشتي دچار ميگردد كه اسفنديار رويين تن گرديده بود، طبق داستان ایرانی رستم نيز در نبرد دوم در حال شكست بود اما تير افسون شده ساخته شده از چوب درخت گز كه سيمرغ در اختيار او گذاشته بود را به سوي چشم اسفندیار رويين تن هدايت ميكند و اين تير افسون شده به موجب شاهنامه فردوسی دو پيكانه اما سه پر بوده است. طبق داستان هندی کریشنا پیشنهاد میکند که ارجون این تیر را بکار گیرد و کریشنا نیز از کودکی با سیمرغ (گرودا ) بزرگ شده بود و این نیز از شباهتهای دیگر این دو داستان است. غير از شاهنامه فردوسي تنها كتابي كه اشاره به اين نبرد نموده است كتاب درخت آسوريك است كه متني است به زبان پهلوي اشكاني كه در بند ۷۱ كتاب اشاره به نبرد رستم و اسفنديار شده كه با پيلان و كارافزار بسيار با هم نبرد نمودند. در اين كتاب از رستم با نام رودستخم rudastakhm و از اسفنديار با نام سپنتودات (آفریده مقدس) ياد شده است . به موجب داستانهای هندی کونتی مادر کرنا بواسطه ایزد آفتاب و بدون همسر او را در دوران دختری باردار شده بود (درست همانند مسیح ). در كتاب پهلوي بندهش نيز از رستم فرزند دستان با نام روتستخمك Rutastakhmak ياد گرديده است. در دفتر اول مهابهارتا در اشاره به فرزندان پاندو نام ارجون را نقره اي فام معنا كرده اند اگرچه در زبان سانسكريت همچنين ارجون Arjunaنام درختي است كه داراي چوبي سخت و شكست ناپذير است. به موجب اساطير هندي ، كرنا نيز چون اسفنديار در يزدانشناسي و بلندبيني مشهور بود و به موجب دفتر هشتم مهابهارتا، كرنا به ارابه ران خود، سخناني ميگويد كه همه ناشي از يكتا پرستي و اجراي قوانين ديني توسط اوست.
هندوان به گزارش روایات اساطیری مبنی بر اینکه شروع عصر سیاه یا کالی یوگا زمانی خواهد بود که در ماه بهادون آفتاب در برج سنبله می افتد و این زمان را پایان عصر سوم از اعصار چهارگانه و مصادف با مرگ کریشنا میدانند لذا با استناد به علم نجوم این واقعه را متعلق به 3102 سال پیش از میلاد مسیح میدانند و چون طبق روایات اساطیری نبرد مهابهارت ۳۵ سال قبل از مرگ کریشنا رخ داده لذا نبرد ارجون و کرنا در تاریخ ۳۱۳۷ قبل از میلاد اتفاق افتاده است.
نبرد رستم و سهراب: داستان نبرد رستم و پسر چهارده سالهاش سهراب در ديار غربت (در شهر سمنگان) نيز با داستان نبرد ارجونَ با پسر چهارده سالهاش بنام ببهيروواهن babhiruvahanaدر ولایت منی پور سرزمینی واقع در ديار غربت كاملا شبيه است. به موجب شاهنامه فردوسی رستم در مرز سرزمين توران در تعقيب شكار بود كه به شهر سمنگان از توابع توران مي رسد و در آنجا ملازمان شاه سمنگان رستم را به قصر دعوت ميكنند و از او پذيرايي فراوان ميشود. اتاقي نيز جهت استراحت به او داده ميشود. تهمینه دختر شاه سمنگان با ديدن رستم دلباخته او مي شود و رستم نيز او را از پدرش خواستگاري مي كند. پس از مدتي اقامت رستم در سمنگان همسرش تهمینه باردار مي گردد و چون رستم ناگزیر به بازگشت به ایران بود به تهمینه نشاني از خود به یادگار ميدهد كه اگر فرزندشان پسر شد آن نشان را بر بازوي او ببندند. مدتي بعد فرزندي پسر از تهمينه متولد شده كه به روایت شاهنامه فردوسی چهره او همچون خون سرخ رنگ بود. سهراب پیوسته سراغ پدر را از مادر مي گيرد و متوجه مي شود كه او فرزند رستم پهلوان ايرانيست كه در اطاعت شاه ايران و خود نیز فرمانده سپاه ايران است. زمانيكه سهراب چهارده ساله ميشود به تحريك تورانيان و به قصد تصرف ايران و از طرفي يافتن پدر به دژ مرزي ايران حمله ميكند. او به اندازه اي نيرومند بود كه فرمانده دژ بنام هژير ياراي مقابله با او را در خود نديد و تنها دختری بنام گردآفريد به مقابله با سهراب بر میخیزد اما موفق نمي شود جلوي حمله سهراب را بگيرد و سهراب كه تصور كرده بود با مردي جوان رودررو است او را به كمند مي گيرد و با افتادن کلاه خود از سر گردآفريد سهراب متوجه دختر بودن خصم می گردد. سرانجام به سپاه ايران و كیکاووس خبر مي رسد كه جواني از توران مستحكم ترين دژ مرزي ايران را متصرف و تمام سپاهيان را اسير نموده و كسي را ياراي مقابله با وي نيست. كیکاوس افرادي را سراغ رستم مي فرستد تا موضوع را به اطلاع او برسانند و از او میخواهد تا به مقابله سهراب برود. رستم نیز در پی فرمان کیکاوس خود را سريع به عرصه نبرد ميرساند و از بد روزگار سهراب و رستم هيچيك همديگر را نميشناختند و هيچ يك هم در شناسايي يكديگر اقدامي نكردند تا اينكه كارزار در گرفت و رستم با خنجر به سينه سهراب ميزند و پسر كه با رفتن خون بسيار نيمه حال شده بود بدو ميگويد اگر رستم بداند كه تو پسرش را كشته اي تو را زنده نخواهد گذاشت. رستم ناباورانه از او نشان پدر را ميخواهد و او نشاني كه در بازو داشت به رستم نشان ميدهد و آنگاه رستم خود را غرق در خاك ميكند و براي نجات پسر سراغ نوشدارو را از كیکاوس ميگيرد اما با تعلل كیکاوس و اجتناب از دادن نوشدارو سهراب به هلاكت ميرسد و يك تراژدي رقم ميخورد. مشابه اين داستان را در مهابهارتاي هندوان ملاحظه ميكنيم، چنانكه در دفتر چهاردهم مهابهارتا مذكور است كه ارجونَ به ولايتی بیگانه بنام منيپورَ رفته كه وسيع بود و شهرهاي آبادان داشت. ارجونَ دختر راجه آن ولايت را خواستگاری نمود و حاصل این ازدواج فرزند پسری بنام ببهيروواهَنَ بود و مدتی بعد ارجون از آن ولايت رفته و همسر و فرزندش را تنها گذاشت. رسم آن ولايت اين بود كه وقتي راجه ای از دنيا ميرفت جاي او به دختر زاده او داده شود، لذا ببهيروواهَنَ پسر ارجونَ پس از وفات پدر بزرگش به سلطنت آنجا رسيد. روزي سپاهيان ارجون همراه با كريشنا بدان مكان رسيدند و ببهيروواهن كه احساس خطر كرده بود به گمان اينكه دشمنان قصد تصرف ملك او را دارند با سپاهيان پدرش درگير شده و خود بَبهيروواهَنَ به اشتباه با پدر خود، يعني ارجونَ كه وی را نميشناخت درگیر شده و زخمي مرگبار بر وی وارد ساخت. وي جهت زنده كردن پدر به قعر زمين رفته و با فرمانرواي مارها و ساير ماران قعر زمين جنگ كرده بود و عصاره يا جوهر گياه سنجيوَنيSanjivani ( نوعي گياه كه در كوههاي هيماليا ميرويید) را از ماران گرفته، آورده بود و قصد ترميم زخم پدر خود را داشت سرانجام به دعاي كريشنا با آن جوهر ارجونَ بار ديگر زنده شد و پسر خود را باز شناخت. یک تفاوت اساسی این داستان با نبرد رستم و سهراب در اینست که در اين داستان شخصيت معادل سهراب كشته نميشود ولي جريان آوردن نوشدارو در اين داستان نيز ديده ميشود که راز تهیه نمودن نوشداروی مزبور نیز در دست کوی اوشانkavi ushan بود. نام کیکاوس در اوستا کوی اوسان kavi usan آمده که با کوی اوشان در منابع سانسکریت از نظر زبان شناسی معادلست. در مهابهارتای هندوان همچنین ماجرای مشابهی از به آسمان رفتن و سرنگون شدن کوی اوشان مذکور است که عینا در کتاب پهلوی دینکرد برای کیکاوس آمده است. به موجب مهابهارتا جوهر سنجیونی عصاره ای بود که کوی اوشان آنرا برای زنده ساختن افرادی که در اثر زخم و جراحت مرده بودند بکار میبرد و آنها را زنده میکرد . در زبان سانسكريت واژه بَبهيرو Babhiru هم به معناي قهوهاي متمایل به سرخ و هم به معناي سگ آبي است و واژه واهَنَ به معناي ارابه است و روی هم دارنده ارابه سرخ رنگ یا دارای ارابه ای که سگ آبی آنرا میکشد معنا میدهد. چنانکه ببهيرو را به معنای قهوهاي متمایل به سرخ در نظر گیریم تنها بهر نخست این نام در روايات ملي ايراني به سهراب (سوخرا = سرخ) تبديل شده است و احتمالا بهر دوم واژه یعنی واهن vahanaبه معنای ارابه حذف شده است. در زبان اوستايي سوخر Sukhra به معناي سرخ رنگ است و واژه مزبور به مرور در فارسي تبديل به سرخ شده است. بسياري از روايات و داستانهاي مربوط به رستم از جمله نبرد با فرزندش سهراب را فقط فردوسي در شاهنامه ارائه كرده است و نه در اوستاي موجود و نه در هیچیک از كتب پهلوي هيچ اشاره اي به اين داستان نشده است. در پايان ملاحظه ميكنيم كه شخصیت معادل رستم در اساطیر هندی ارجون نام دارد و او نه پهلوانی سکایی بوده و نه همان هکتور حماسه ایلیاد است بلکه او یک شخصیت پیش از تاریخ هند و ایرانیست که در دوران پیوستگی قبایل هند و ایرانی بسر میبرده و داستانهای او هنگام مهاجرت آریاییان ایرانی به فلات ایران سینه به سینه نقل گردید تا بخشی از روایات حماسی ملت ایران گردید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:56 توسط مهران جوادزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
فلسفه بودا
گوتمه شاکیه مونی که سیددهارته Siddhartha نیز نامیده میشد تقریبا در همان اوان که کورش کبیر از قبیله هخامنشی در ایالت پارس بر قوم ماد شورید (در حدود 550 پیش از میلاد) در میان یک خانواده از طبقه شاهی از قبیله شاکیه در شهر کاپیلاواستو در شمال کشور باستانی کئوسالا در ناحیه ایودهیا Ayudhya(در شمال شهر بنارس کنونی) بدنیا آمد. پدر او سودودانا شهریار کاپیلاواستو بود و او آنچنان که پدر میخواست برای شهریاری پرورش یافت. او کودکی دانا بود و بر خلاف همسالان خود به فنون نظامی و شکار جانوران علاقه ای نداشت. تمام کوشش پدر این بود که او را از دنیای بیرون از کاخ دور سازد چون پیشگویان سرنوشت او را پیشگویی کرده و از بودا شدن او شهریار را آگاه نموده بودند، اما سودودانا رغبتی به بودا شدن فرزند خود نداشت.
سیددهارته چون به سن بلوغ رسید با دختری بنام یاشودره ازدواج کرد اما در همین سالها چند بار بشدت بیمار گردید و این بیماریها روح او را بشدت آزرده نمود و آن ناز پرورده با رنج و درد آشنا گردید. پدر با توجه به پیشگویی ها او را در طبقه بالای کاخ خویش محبوس نمود تا تماسی با جهان بیرون نداشته باشد و همه اسباب شادمانی برای او مهیا نمود. سیددهارته پس از بهبودی روزها در قصر پدر در زیر سایه درختان می نشست و به فکر فرو میرفت و راه نجات را میجست. چون 29 ساله شد از پدر خود خواست به همراه گردونه رانی بنام چندکه به سیر و گشت در شهر بپردازد. سودودانا فرمان داد تا تمام معابر شهر را تمیز کنند و از کارگزاران خواست تا مستمندان را از مسیر حرکت او دور کنند با این وجود یکی از ایزدان به هیات پیری فرتوت در آمد و بر گذرگاه سیددهارته ایستاد و او از دیدن آن پیر فرتوت در شگفت شد و او ضمن گفتگو با ارابه ران خود متوجه سرانجام عمر انسان و درماندگی و پیری گردید. او چند بار دیگر به همین طریق به سیر و گشت در شهر پرداخت و هر بار مردان و زنان ژولیده ای را دید که در شرایطی شرمبار قرار داشتند. او به خوابگاه برگشت و برای آخرین بار به زن و فرزند خود چشم دوخت و سپس زن و فرزند و خانه را رها کرد و همراه گردونه ران خود از شهر گریخت و به رودخانه انومه رسید و موهای بلند خود را برید و به گردونه ران خود داد و از او خواست تا به شهر بازگردد و سپس مانند یک راهب دوره گرد در جستجوی حقیقت روان شد. او زیر نظر راهبان مدت 7 سال ریاضات شاق کشید اما هیچ سودی نبرد و از ادامه این کار طاقت فرسا چشم پوشید و تصمیم گرفت به سیر آفاق بپردازد تا اینکه به جنگل اوروولا Uruvela رسید که در یکی از شبها هنگامیکه در زیر درخت پر سایه ای نشسته بود ناگاه رمز نجات را می یابد و بودا ( خردمند) میگردد. در این زمان او چهار حقیقت مقدس را کشف نمود: 1- در جهان رنج حکمفرماست(زاده شدن،بیماری،پیری و مرگ)2- رنج معلول عللی است(خاستگاه رنج) که عبارت بودند از تشنگی کام و تشنگی به هستی3- رهایی از رنج (فرونشاندن تشنگی به هستی با رها کردن آن) 4- طریقه ای برای از بین بردن یا تقلیل دادن رنج وجود دارد( راه هشتگانه). او علت رنج را در نادانی و آرزوهای خودخواهانه ديد و به این باور رسيد که اگر ما بر جهل غالب گردیم خودخواهی از میان میرود و انسان به حالتی خواهد رسید که بر رنج و زحمت غلبه یافته و رحمت را بدنبال خواهد داشت. پس از این واقعه چند هفته در همانجا درنگ کرد، بدون آشامیدن و خوردن و همچنان به تفکر در زیر درخت مزبور ادامه داد و نقشه دعوت و ترویج خود را در زیر همان درخت بارها و بارها در ذهن خود ترسیم کرد و سپس از اوروولا برای ترویج طریقه بودایی رهسپار بنارس شد و دیری نگذشت که 5 پیرو پیدا کرد و تا چهل و چهار سال بعد از بودا شدن همچنان در اشاعه طریقه بودایی به مسافرت و ترویج آیین خود پرداخت تا سرانجام در سال 480 پیش از میلاد (شش سال پس از به تخت نشستن خشایارشا و پیش از حمله سپاه ایران به یونان) در خلال یکی از مسافرتهای خود در کوسیناگره از سرزمین مله در گذشت و روان او به نیروانا (عالی ترین مرحله کمال هستی و داخل شدن روان در آرامش سعادتمندانه) رسید . در عصری که او زندگی میکرد نظام طبقاتی به شکل بغرنجی بر شبه جزیره هندوستان حاکم بود و مردم خدایان گوناگون مظاهر نیروهای طبیعت ( آفتاب و باد و باران و رود و آتش و آب و...) را میپرستیدند و قربانیهای عظیم با کشتار حیواناتی چون گاو و گوسفند و امثال آنها برای انجام مراسم مذهبی براه می انداختند. بودا مخالف با قربانی حیوانات و سحر و جادوی مکاتب ودایی بود. در فلسفه بودایی از خلقت و خالق و توحید بحث نمیشود و به ماتریالیسم نیز توجهی نیست. انسان وابسته به شخصیت خود است و باید از راه نجات در تسلسل دوری حیات و مرگ، پلیدی را نابود کند تا به سعادت برسد. به عبارتی انسان آزاد است و میتواند برای هر عمل به اختیار خود تصمیم بگیرد. این به این معنا نیست که بودا اعتقادی به الوهیت نداشته یا به وجود خالق شک داشته بلکه او شدیدا علاقمند به اصلاح اخلاقی بشر بود و اعتقاد داشت پرداختن به بحث های ماوراء الطبیعه انسان را از وظیفه شخصی در اصلاح خود باز میدارد، لذا او در مورد خالق و حقیقت مطلق و نحوه خلقت سکوت اختیار میکند. بودا در جماعت خود نظام کاستی یا طبقاتی را نیز رد کرده و همه مردم را در یک کاست یا طبقه نامید و معتقد بود نژاد انسانها ملاک نجیب بودن افراد نیست بلکه اشخاص از هر نژادی میتوانند نجیب یا نانجیب باشند در حالیکه در نظام طبقاتی حاکم بر جامعه آریاییان همگی نجیب و غیر آریاییان همگی نانجیب بشمار می آمدند. آیین بودا یک نظام فلسفی عمیق بود و با گذشت زمان بسیاری از اعتقادات کهن به این آیین را یافتند و آیین بودای عوام در واقع ترکیبی از اعتقادات کهن و فلسفه بودا بود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:3 توسط مهران جوادزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای ماه در آیین زرتشتی اسامی سی روز ماه های سال در آیین زرتشتی برگرفته از نامهای هرمزد و امشاسپندان و ایزدان گوناگون است که در راس آنها نام هرمزد قرار دارد و سپس نام روزهای دوم تا هشتم اسامی شش امشاسپندان یا صفات هرمزد و الباقی نیز یا اسامی ایزدان موکل بر پدیده های طبیعی و یا برگرفته از نام برخی از یشتهای اوستا است: 1- هرمزد 2- بهمن3- اردیبهشت 4- شهریور5- سفندارمذ 6- خرداد 7- امرداد 8- دی به آذر9- آذر10- آبان(الهه آبها) 11- خورشید 12- ماه 13- تیر(ایزد باران)14- گوش(ایزد چهارپایان) 15 - دی به مهر16- مهر(رب النوع روشنايي و فروغ) 17- سروش(پیک اهورامزدا) 18- رشن(ایزد عدالت)19- فروردین20 - بهرام (ایزد جنگ)21- رام (فرشته هوا)۲۲- باد 23-دی به دین24- دین25 - ارد 26 – اشتاد 27- آسمان 28- زامیاد(فرشته زمین)29- ماراسپند (در اوستا مانثرا سپنت = کلام مقدس) ۳۰- انغران یا انیران (روشنایی بی پایان= مکان هرمزد).
در مورد اسامی مزبور و فراز آفریده شدن سی روز ماه در کتاب به زبان پهلوی بندهشن شرح کاملی داده شده است که من از ذکر آن خودداری می کنم.
در مورد کاربرد این اسامی در تقویم گذشتگان چند نمونه زیر را مثال میزنیم. برای مثال فردوسی در شاهنامه روز ۲۵ اسفندماه را چنین میگوید:
سر آمد کنون قصه یزدگرد به ماه سفندارمذ روز ارد
ریشه نامهای فارسی ماههای سال در تقویم پارسیان و معانی آنها فروردین: این نام برگرفته از نام فروهر fravahr هاست که در حقیقت روان درگذشتگان بوده و اعتقاد بر این بود که روان های مردگان در نخستین روزهای بهار نزد اقوام خود به زمین باز میگردند. بنا بر تصور زرتشتيان فروهر روان مردگان و نيز روان آناني است كه هنوز زاده نشده اند و جايگاه فروهر نزد خداست و هنگاميكه انساني مي ميرد روان او به فروهر او مي پيوندد و هنگاميكه انساني زاده ميشود نيز روان از فروهر جدا و به تن او در جهان مادي مي پيوندد. اردیبهشت: اقتباسی از نام اوستایی ارتا وهیشتا atra vahishta به معنای بهترین راستی است که نام یکی از امشاسپندان است. خرداد: در اوستا هئوروتات haurvatata به معنای کمال و رستگاری که از امشاسپندان یا صفات کمالیه اهورامزداست. تیر: در اوستا تیشترtishtra نامیده شده و نام ستاره ايست. محققین آنرا با شعراي يماني یا ستاره شباهنگ که درخشان ترین ستاره آسمان شب است منطبق دانسته اند. یونانیان باستان این ستاره راsiriusمینامیده و آنرا منبع گرما میدانستند. اين جدا از سياره تير يا عطارد است. تير يشت يا تيشتر يشت همچنین نام يكي از يشتهاي اوستاست و ستاره تير يا تيشتر که از او در یشت موسوم به تيشتر يشت یاد میشود ایزد موکل بر رعد و باران نیز بوده است وبر اساس این باور ستاره تيشتر دشمن دیو خشکسالی یا اپوش است و باور بر اين بود كه در نبرد تيشتر با اپوش گرزي توسط تيشتر بر ديو خشكي وارد ميگردد و صداي رعدي كه شنيده ميشود خروش آن ديو است. به روایتی طلوع این ستاره مصادف با چهارمین ماه سال یا آغاز تابستان است. امرداد: در اوستا امرتات ameretata نامیده شده به معنای بی مرگ و ناميرا و آن نام مينوي گياهان است که نام یکی دیگر از امشاسپندان است. شهریور: اقتباسي از نام اوستايي خشثرَ وئیری khshathra vairi به معنای پادشاهی آرزو شده است كه مينوي فلزات است و نام یکی از امشاسپندان است. مهر: نام فارسی شده رب النوع روشنایی است که از نام اوستایی میثرَmithra ( در سانسکریت میتر mitra ) به معنای دوستی و محبت گرفته شده است. مهر بر خلاف تصور عامه در واقع نام دیگر خورشید نیست بلکه مهر نام ایزد یا رب النوع روشنایی بوده چنانکه در اوستا نیز همواره نام مهر یا میترا جدا از نام خورشید می آید و در اسامی روزهای ماه نیز چنانکه اشاره شد خورشید نام یازدهمین و مهر نام شانزدهمین روز ماه است.
آبان: نام فارسی شده ایزد آبها یا آناهیتا است که در اوستا اردوی سور اناهیتا aredvi sura anahita یا رودخانه نیرومند بی آلودگی نامیده شده است. اناهيتا كه خلاصه شده اين نام اوستاييست نام الهه موکل بر آبهای روان بوده است و يشتي كه در اوستا به مناسبت اين الهه سروده شده آبان يشت نام دارد. نامگذاري آبان به اين مناسبت بوده كه اين ماه آغاز بارندگي است. آذر: از نام اوستایی آترatar یا ایزد موکل بر آتش مقدس گرفته شده است. این آتش مقدس طبق فقرات 46-50 زامیاد یشت اوستا رقیب اژی دهاک دانسته شده و طبق متن اوستايي نبردي بين اين دو در گرفته كه به فرار اژي دهاك منجر گشته است. من در یادداشتهای پیشین اژي دهاك روز رستاخيز را آتشفشان زیانبار یا آتش زیانبار معنا کردم که در اينجا هیچ ارتباطی با اژي دهاك سه كله يا ضحاک ماردوش روایات عامیانه و افسانه ای ندارد. چون اين اژي دهاك سه كله انساني با كنشهاي اهريمني بوده كه بدان لقب يعني اژي دهاك نامبردار شده بود. واژه اژی در زبان اوستایی علاوه بر اينكه به معناي اژدها يا مار آتشين است مترادف با واژه اهی در سانسکریت به معنای آتشفشان نيز مي باشد و دهاک در زبان اوستایی به معنای ضربه زن یا زیانبار ترجمه شده است. آتر یا آتش مقدس در آیین مزدیسنا مقامي بسيار والا دارد و از بزرگترین نعماتی بوده که از جهان بالا و برای بهره انسانها به زمین فرستاده شده است. به موجب كتاب بندهش پنج نوع آتش وجود داشته است كه من از ذكر آنها خودداري ميكنم. دی: در مورد دی در بن دهشن توضیح داده شده که دادار است و نام خویش را در چهار جای در ماهها داده است یکی نام =هرمزد و آن سه دی که یکی گاه و یکی دین و یکی زمان است استاد پورداوود دي را ماخوذ از نام اوستايي زين zayana به معناي زمستان ميداند.
بهمن: از نام اوستایی وهومن به معنای دارای منش نیک اقتباس شده که در اوستا نام یکی دیگر از امشاسپندان است. اسفند: از نام سفندارمذ یا در اوستا سپنتا آرمئیتی به معنای پارسای مقدس گرفته شده و آرمئیتی همانست که امروزه آرمیتا گفته میشود و در اوستا نام فرشته موکل بر زمین است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:37 توسط مهران جوادزاده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندی پیش در یک برنامه تلویزیونی دیدم که از یک شخص به ظاهر آگاه به تاریخ منطقه نطنز داشتند در مورد نام روستايي در نزدیکی شهر نطنز به نام فریزهند frizhand و وجه تسمیه این مکان سئوال میکردند. آن شخص اظهار داشت که فریزهند به این دلیل نامگذاری شده چون منطقه سرد است و در زمستان دست در چشمه آنجا یخ میزند به این نام نامیده شده و در توضیح گفتند که فریز همان فریز شدن یا منجمد شدن و هند نیزدرانگلیسی به معنای دست میباشد! ایشان توضیح ندادند که این نام انگلیسی از چه زمانی بر این مکان اطلاق شده و من که تماشاگر آن برنامه تلویزیونی بودم از تعجب کم مانده بود شاخ دربیارم چون اطلاع کامل داشتم که در مجاورت فریزهند مکانی بنام بیدهند وجود دارد که بی شک پسوند هند به معنای دست نخواهد بود چون بیدهند و فریزهند روستاهایی قدیمی هستند و بی شک انگلیسیان در زمانهای دور اختیاری در ایران نداشتند تا نام مکانی را بخواهند برای ما نامگذاری کنند. به خود گفتم چرا هر نا آگاهی را باید در یک رسانه عمومی پربیننده آورده تا اطلاعرسانی غلط انجام گیرد. (در اینجا توضیح لازمست که فریز نام گیاهی بوده که خوراک گاو و چهارپایان بوده و ابن سینا در کتاب قانون از خواص دارویی آن نام برده و واژه هند hand نیز در گویشهای قدیم فارسی و هم اینک در مازندرانی به معنای خندق یا جوی های تعیین حدود مزارع بوده که در کنار آن انواع گیاهان خودرو چون تمشک و درختان بید میروییده اند و در اینصورت فریزهند در گذشته های دور مکانی مملو از خندق و جویهای مرزی مزارع بوده که حواشی آنها محل رویش گیاه فریز بوده و نه مکانی که دست در آن یخ میزده). چندی پیش در سفر کردستان در جمع دوستان صحبتمان در مورد تاریخ قدیم ایران گل گرفت و دوستی همدانی با ما بود و من از او در مورد وجه تسمیه و معنای شهر همدان پرسیدم . او گفت که همدان به معنای همه دانا میباشد یعنی مردم شهر همه دانا هستند. گفتم پس هنگمتانه به چه معناست؟ این را که تمام مورخین و باستانشناسان میدانند که نام قدیم این شهر هنگمتانه بوده. گفت چه ارتباطی وجود دارد بین هنگمتانه و همدان و اصلا شبیه به هم نیستند . توضیح دادم در زبان فارسی باستان به انجمن یا محل جمع شدن هنگمهhangma یا هنگمنه میگفتند و پسوند تانه tane یه معنای مکان بوده که امروزه دان dan گفته میشود که پسوند مکان است چنانکه در نمکدان و قنددان دیده میشود و در نتیجه هنگمتانه یعنی مکان انجمن یا گردآمدن و توضیح دادم که همانطور که واژه خوانگهر پارسی باستان امروز خواهر تلفظ میشود و انگ ang از واژه افتاده و یا واژه هزنگر hazangra که انگ از آن افتاده و امروزه هزار میگوییم در هنگمتانه نیز جزء انگ از واژه کهن افتاده و همدان خوانده میشود. متاسفانه مورخین دوره اسلامی نیز اغلب شهرهای کهن را به همین ترتیب از روی اسم فارسی شده آن معنا میکردند برای مثال شوشتر را از شوش بهتر معنا کرده اند و حال آنکه نام قدیم شوش در دوران باستان سوسا و نام قدیم شوشتر نیز شوستر بود که در فارسی پهلوی به معنای مکان شسته شده یا محل آبرفت بوده. مثالی دیگر در مورد شهر سی سخت در استان کهگیلویه مدتی پیش از یکی از آشنایان شنیدم که در میان اهالی منطقه گفته میشود کیخسرو و یارانش در این شهر در برف گم شده و چون سی تن بوده اند و یخ بسته و سخت شده اند سی سخت نام گرفته و حال آنکه با مراجعه به کتب قدیم دیدم نام قدیم شهر مزبور سیم سخت بوده و سیم در لهجه های جنوبی به معنای مکان سرد بوده چنانکه در نام سیمکان در نزدیک جهرم میبینیم و لذا این قضیه سی سخت هیچ ارتباطی با کیخسرو و یارانش نداشته است. متاسفانه این ناآگاهی دارد کار دست ما میدهد و ما امروزه روستاها و شهرهای بسیاری داریم که چون وجه تسمیه آنها را نمیدانیم با کمی تغییر در تلفظ معنای دیگری برای آنها متصور شده ایم برای مثال در شهرهای شمالی کشور روستاهایی داریم که امروزه به غلط تلفظ میشوند چون چاخانی سر که امروزه به اشتباه چایخانسر گفته میشود و اهالی آنرا سرای چای یا چایخانه معنا میکنند و یا کلاچا که نام دو روستا در گیلان بوده یکی در نزدیکی رشت که هنوز کلاچا نامیده میشود و دیگری در شرق گیلان که امروزه شهریت یافته و کلاچای گفته میشود و یا روستای چاجان در نزدیک چابکسر که امروزه چایجان نامیده میشود و چون همگی در منطقه کشت چای قرار دارند گویی از ابتدا مکان چای کاری بوده اند در حالیکه قدمت کشت چای در شمال ایران به یکصد سال هم نمیرسد و چاخانی سر در اصل به معنای سر چشمه چاه بوده و چاجان هم به معنای مکان چاه خواهد بود. لازم به ذکر است که واژه خانی یا خونی در زبان فارسی پهلوی و گیلکی به معنای چشمه بوده و ما در اسامی مکانهایی چون جنگل دال خانی به معنای چشمه کرکس (در ۲۰ کیلومتری بالای چالکرود منطقه ای حدفاصل رامسر و تنکابن) و یا مرداب گاوخونی به معنای چشمه گاو و یا اسپه خونی در طالش به معنای چشمه اسب و یا خانسار به معنای چشمه سار که امروزه به غلط خوانسار گفته میشود میبینیم. بسیاری از روستاها چنان قدمت دارند که حتی سالخوردگان محلی نیز معنایشان را نمیدانند برای مثال مورد دیگر نام روستایی است در نزدیک سیاهکل در گیلان بنام کلنادان kalnadan و من چند سال پیش از یکی از اهالی سیاهکل که با ما همسفر بود وجه تسمیه این روستا را پرسیدم و گفت ظاهرا کچل نادانی در آنجا بوده ... بی اختیار خندیدم و برایش توضیح دادم که در کتاب ولایات دارالمرز(گیلان) تالیف رابینو(نایب کنسولگری انگلیس در رشت) اسم قدیم این روستا کلنادم kalanadam ذکر شده و کلن kalan در گیلکی به معنای خاکستر است و کلنادم يعني دم يا كنار مکان خاکستر و كلنا دان kalanadan يعني مكان خاكستر. رابینو در یکصد سال پیش در مجاورت اين روستا از منطقه اي بنام توشی ياد كرده است كه قطعا مكان آتشكده بوده و ظاهرا خاكسترها را در مكاني نزديك به آتشكده تلنبار ميكردند. (توش در لهجه های شمالی به معنای آتش است) و در همین ارتباط نام روستایی در جنوب شهر تنکابن به نام زمین کین است. از اهالی که میپرسید این نام به چه معناست میگویند یعنی زمین کینه و دشمنی. حال آنکه واژه زمین کین zaminkin هم در زبان پهلوی ( فارسی میانه) به معنای محل خاکستر آمده و در گيلان و غرب مازندران به ته يا انتهاي زمين كه محل مكان گردآوري خار و خاشاك و گرد و خاک باشد زمين كين zamine kin ميگويند. در مجاورت روستای زمین کین روستاييست بنام توشكون كه در کتاب مازندران و استراباد تالیف رابینو نيز نام آن مذکور است و رابینو از توشکون به عنوان آتشکده زرتشتیان نام برده است و مینویسد توشکون به زبان محلی یعنی مکان به پا کردن آتش و نیز مینویسد در بالای زمین کین در منطقه ای که دو حلقه چاه نفت داشته بقایای گرد و خاک و پاره آجرهای زیادی به چشم میخورد که آنرا بی ارتباط با آتشکده ندانسته است. نا گفته نماند که هنوز هم این دو روستای قدیمی وجود دارند ولی اهالی منطقه چیزی از سابقه این مکانها نمیدانند و این جای تاسف است. انشاالله اگر عمری باقی بود وجه تسمیه آن دسته از مکانها و شهرهای ایران را که توانسته ام معنا کنم بصورت کتابی منتشر خواهم کرد و امید است که دانش پژوهان علاقمند ما نیز در این راه قدم بردارند تا حداقل با توجه به تاریخ بتوانیم نامهای حقیقی ولی فراموش شده آبادیهای کشورمان را شناسایی کنیم و به مردم همان نواحی بازشناسانیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 20:51 توسط مهران جوادزاده
|
|
||