ساير سرزمينهاي آريايي

 

13- چخرَ :

متن اوستايي ونديداد سيزدهمين سرزمين مزدا آفريده را چخرَ Caxra و آفت اهريمن داده آنرا گناه بدون توبه نسوش پچيه nasushpachya يعني پختن اجساد مردگان مينامد. اين سرزمين در تفسير پهلوي ونديداد چخرCaxr  ناميده شده و آفت آن پختن نسا يا لاشه و پختن روباه و رسپوك(راسو؟) خوانده شده است.

در بندهش در مورد اين سرزمين  چنين توصيفي آمده است:

 

سيزدهم چخر اي  سود - خواستار پهلوم داد كي است ميزان(سيزدهم چخر سود خواستار بهترين داده شد كه ميزان است.

اوش پتيارگ نسا- پزيشنيه اود نسا جُويشنيه ويش مد. ( او را آفت نساي پختن و نساي جويدن بيش آمد)

هموار روباه اود  رسپوگ پزيند اود جُويند. ( همواره روباه و راسو پزند و جوند).

 

چخرَ در اوستا معادل واژه چرخ در فارسي كنوني است كه در گذشته نام سلاحي بوده كه آنرا ميچرخانده و به سوي خصم پرتاب ميكرده  و سر از تن جدا ميكردند.

در متن اوستايي اشاره به سرزميني است كه در آن اجساد مردگان را مي پختند. اين كردار نزد طايفه زرتشتي خلاف قانون شرع بوده و از گناهان بدون توبه محسوب ميشده است.

اما چرا در اين سرزمين مردگان را ميپختند؟

نزد پيشينيان تصور بر اين بوده كه ديو لاشه يا ديو مرده پس از مرگ انسان با لمس كردن بدن مرده از راه سوراخهاي بدن ميتواند وارد بدن سايرين شود و شايد با پختن اجساد تصور ميكردند كه ديو لاشه معدوم خواهد شد. زرتشتيان قديم نيز بر اين باور بودند كه هر كس مرده اي را به تنهايي حمل و يا لمس كند بايد مطابق قانون شرع كشته شود چون نزد موبدان اعتقاد بر اين بود كه ديو لاشه از طريق سوراخ هاي بدن وارد بدن فرد مزبور شده و در بدن وي مسكن ميگزيند و لذا براي تسخير ديو لاشه و بيرون كشيدن آن از بدن شخص مورد حمله مراسم و تشريفات مخصوصي وضع كرده بودند كه در ونديداد اوستا بدان اشاره شده است.

با توجه به توضيحات داده شده سرزمين چخرَ مسكن طوايفي غير زرتشتي بوده است.

و اما ترجمه پهلوي ونديداد افزوده اي دارد و در آن اشاره شده كه در اين سرزمين علاوه بر پختن لاشه مردگان، روباه و رسپوك (راسو؟) را نيز مي پخته و مي جويده اند!

ضمنا ديديم كه مولف بندهش اين سرزمين را با ميزان يا ميزن مترادف دانسته . در خصوص اين نام لازم به ذكر است كه از كوهي به اين نام نيز در مبحث چگونگي كوهها در بندهش ياد شده كه در نسخه هاي TD1 و DH  ميزان و در K20 ميجين و در M51 به خط اوستايي ميجين ثبت شده است. چنين بنظر ميرسد كه منظور از ميزان يا ميجين ولايتي قديمي به نام ميزان يا ميجان بوده كه به هر دو نام در روايات مورخين دوران اسلامي ذكر شده كه نام ولايتي در مجاورت جيرفت بوده است. اين ولايت مشتمل بر باغستانها و دهكده هاي فراوان بود و محصول آن رطب و بادام و اترج (ترنج) و آبش از رودخانه حليل رود يا ديو رود بود. 

بر اساس فرهنگ جغرافيايي ايران امروزه ميجان نام دهي است در 31 كيلومتري خاوري جيرفت در منطقه جبال بارز و رودخانه ميجان از ميان آن ميگذرد و كوه ميجان در جنوب آن واقع است.

و اما در خصوص صحت اين تطابق نميتوان نظري موافق داد و از اينكه بخشهايي از كرمان در دوران پيش از تاريخ مسكن آرياييان بوده جاي شگفتي است، اما اينكه بسياري از مولفين كتب پهلوي از موبدان كرمان شهر بوده اند و در  جستجوي سرزمينهاي ناشناخته مذكور در اوستا متوجه سرزمينهاي شناخته شده عصر خود بودند جاي شك نيست.

 

و اما در انطباق با منابع اساطيري هندي لازم به ذكر است كه در زبان سانسكريت حرف خ وجود نداشته لذا همين واژه را چكرَ Cakra مي ناميدند. در مهابهارتا از سرزميني به نام ايكَ چكرَ به معناي يك چرخ ياد شده كه در مجاورت سرزمينهاي ورناورته و ايندراپرستها بود كه با توجه به جايگاه سرزمين بعدي اين انطباق شايد صحيح تر باشد.

 

14- ورنه چهار گوشه :

متن اوستايي ونديداد چهاردهمين سرزمين مزدا داده را وَرِنَه چهار گوشه مينامد:

 

چهاردهمين از جاي ها و شهرها بهترين آفريدم من كه اهورا مزدا هستم وَرِِنَه چهار گوشه را. آنجا كه زاده شد ثرَئِتَئونَ (فريدون) زننده اژي دهاك. آنگاه او را آفت آورد اهريمن پرمرگ دشتان (قاعدگي) غير طبيعي و انتشار دهات غير آرياييان را.

 

در متن پهلوي ونديداد نسخه هوشنگ جاماسپ دستور در مورد اين سرزمين چنين آمده است:

 

چهاردهم از جايها و روستاها بهترين آفريدم من كه اورمزد هستم ورن چهار گوش ( پَد دوشخوارگر كيرم. كسي است كه كيرمان گويد. او را چهار گوشي آنكه چهار راه اندر آن به ايستد. كسي است كه چنين گويد شهرستان به چهار است). به آنجا زاده شد فريتون زننده اژي دهاك.  به او آفت آورد اهريمن پرمرگ  آن دشتان نادرست (سخت تر بود) و نشيمن دههاي اَن اير (غير آريايي) ..

 

پَد دوشخوارگَر در زبان پهلوي يعني در كوه دشوار !  ولي چه ارتباطي بين كوه دشوار و كيرم Kirm  يا كيرمان  Kirmanوجود داشته ؟ به نظر من در نسخه مزبور مولف در نگارش، واژه پتشخوارگَر را به اشتباه پَد دوشخوارگر نوشته است چون در برخي نسخه هاي ديگر ونديداد پهلوي در متن پهلوي بجاي  پَد دوشخوارگَر  عبارت پَتَشخوارگَر  آمده و به عبارتي مولف ورن را همان پتشخوارگر کرمان ناميده است.

پتشخوارگر در كتب پهلوي عموما نام رشته جبال طبرستان آمذه است.

در بندهش در مبحث چگونگي كوهها چنين آمده است:

 

دومباوند كوف آن ايش بيوراسپ پديش بست ايستيد از هم پتيشخوار (دومباوند كوه آن كه بيوراسپ بدو بسته شده از همان پتشخوار است).

 

بيوراسپ نام ديگر اژي دهاك است كه فريدون او را به زنجير بست و ظاهرا مولف كتاب ميخواهد بگويد بيوراسپ در كوه دومباوند در ناحيه پتشخوار يا پتشخوارگر به بند بسته شده است. اما كدام دومباوند كوه و كدام پتشخوارگر؟

در پايان دستنويسDH  بندهش از يك پتشخوارگر ديگر ياد شده كه با كرمان شهر يكي دانسته شده و در ترجمه استاد مهرداد بهار مذكور است كه:

 

يكي است راه و آن پرهيزگاري است و ديگر همه بيراه است. اندر كرمان شهر كه در دين پتشخوارگر گويند هيربد اردشير پسر بهرام شاه پسر رستم پسر بهرام شاه به انجام رسانيد. جاماسپان گشتاسپ را پسند افتاد و نسك اندر نوشت.

 

به نظر حقير از اينكه مولفين كتب پهلوي در شناسايي ورنه چهارگوشه به بيراه رفته اند جاي ترديد نيست ولي چرا  سرزمين چهاردهم يا ورنه را با  پتشخوارگر كرمان يكي دانسته اند جاي سئوال است.

از طرفي در بندهش از سرزمين مزدا داده ورنه تحت نام ور چهار گوش ياد شده و در توضيح گفته شده كه دومباوند است:

 

چهاردهم وَر اي چهارگوش پهلوم داد، است اي دومباوند( چهاردهم وَر چهارگوش بهترين داده شد كه هست دومباوند).

 

قابل ذكر است كه نام قديم كوه دماوند در طبرستان نيز دومباوند و دنباوند بود ولي ظاهرا منظور كوه ديگري به همين نام مد نظر مولفين كتب پهلوي بوده است.

در ترجمه فارسي كتاب آثارالبلاد و اخبار العباد كوهي بنام دُنباوند در كرمان دانسته شده و مولف كتاب در توصيف مدينه اي به نام دِمندان چنين ميگويد:

 

دِمندان : مدينه ايست كبيره به كرمان، ابن فقيه گفته به آنجاست كانهاي طلا و نقره و آهن و مس و توتيا و نوشادر در كوهي بلند كه آنرا دنباوند گويند...

 

قبلا ديديم كه به موجب دست نويس DH  بندهش پتشخوارگر نام ديني كرمان شهر بوده و در تفسير پهلوي ونديداد نيز ورنه چهار گوش با پتشخوارگر كيرمان يكي دانسته شده و در كتاب آثارالبلاد نيز كوه دنباوند كوهي در كرمان دانسته شده و ظاهرا منظور مولفين كتب پهلوي از اين پتشخوارگر يا دومباوند، كوه مشهور دماوند يا كوه پتشخوارگر واقع در طبرستان نبوده، بلكه پتشخوارگر كرمان و كوه دنباوند كرمان مد نظر بوده است.

شايد به دليل همين مشابهت هاي اسمي بوده كه در برگردان آثار و منابع مكتوب از زبان پهلوي به فارسي، مورخين قديم دچار اشتباه شده اند و شايد به دليل همين استنتاج غلط بوده كه اين خطا به شاهنامه فردوسي نيز راه يافته و ما در شاهنامه و نيز آثار مورخين دوره اسلامي ملاحظه ميكنيم كه اين بزرگان فريدون را منتسب به بيشه تميشه و شهر ساري در طبرستان دانسته اند.

 

و اما در يادداشتهاي پيشين بطور اجمالي اشاره كرديم كه شخصيت فريدون در اوستا و كتب ديني منطبق بر انساني مافوق بشري و ايزد گونه بنامايندرا در اساطير هندي است و اعمالي كه در اوستا و كتب پهلوي به فريدون از خاندان اثفيان(در اوستا آثويه) نسبت داده شده در اساطير هندي به ايندرا منتسب است. از اين رو با توجه به نتايجي كه در انطباق با اساطير هندي در اين تحقيق حاصل شده علي القاعده سرزمين زادگاه فريدون همان سرزمين ايندرا در اساطير هندي است يعني همان شهر مشهورايندراپرستها واقع در شمال شرق دهلي و اين سرزمين با سرزمين ايكَ چَكرَ كه ممكن است همان چَخرَ مذكور در ونديداد باشد نزديك به هم بوده اند، ضمن اينكه در فهرست ونديداد وَرِنَه چهاردهمين سرزمين است و با سرزمين پانزدهم يعني هپت هيندو كه در ريگ وداي هندوان نيز از آن ياد شده و در يادداشت بعدي بدان اشاره خواهد شد در كنار هم اشاره شده اند و نكته جالب توجه اينكه هم در ورنه و هم در هپت هيندو دشتان غير طبيعي وجود داشته يعني بلوغ زود هنگام در دختران شايع بوده  كه از آن به عنوان آفت اهريمني اين دو سرزمين كه ناشي از شدت گرماي هوا بوده ياد شده است.

گرچه در گاتها(سرودهاي زرتشت) ما با پيامبري مواجه هستيم كه خود را زَرَتوشترَ معرفي ميكند و هدف از رسالت خود را راهنمايي مردم و هدايت آنها به سوي راستي و انجام اعمال نيك و بهره گيري از خرد بازگو ميكند اما در اوستاي متاخر كه تهيه و تدوين آن بدست موبدان متعدد و سده ها و شايد هزاره ها پس از زرتشت صورت گرفته و اثري از دين توحيدي زرتشت در آن ديده نميشود ما با عقايد موهوم و افكار غير عقلاني بسياري مواجه ميشويم از جمله اين موضوع كه به اعتقاد آنها دشتان زود هنگام در دختران آفتي اهريمني بود و يا اينكه نذورات به زناني كه دشتان(حيض) نميشدند و يا از دشتان افتاده بودند(يائسه) تعلق نميگرفت و اعتقاد بر اين بود كه روح اين افراد در تسخير ديوان و جادوگران قرار گرفته است.